تبليغاتX
عشق و انتظار




















عشق و انتظار

اجتماعی فرهنگی ادبی

 

پروردگار من

آن چنان عشق خود را در دل ما جایگزین کن که جایی برای دیگری باقی نماند

آن چنان روح ما را تسخیر نما که هوای دیگری نکند

آن چنان همه ی هستی ما را از وجود خود پر کن که از همه کس و همه چیز

بی نیاز باشیم


آن قدر به ما معرفت ده که جز تو، کسی را نپرستیم

آن قدر به ما عزت ده تا در برابر هیچ طاغوتی به زمین نیفتیم و

آن قدر به ما شجاعت ده که در مقابل هیچ ظالمی تسلیم نشویم

نوشته شده در دوم اسفند 1388ساعت 17:12 توسط سیروس| |

حضرت رضا علیه‌السلام در میان دوستان خود بودند که یکی از منکران وجود خداوند تبارک و تعالی از را راه رسید.
امام به او فرمود: ‌اگر حق با شما باشد، و خدایی در کار نباشد، ما و شما برابریم، و نماز و روزه و زکات و ایمان ما، به ما زیان نخواهد رسانید. اما اگر حق با ما باشد، در این صورت ما رستگاریم و شما زیان‌کار و در هلاکت خواهید بود.
مرد منکر گفت: به من بفهمان که خدا چگونه است و در کجاست؟‌
امام رضا علیه‌السلام فرمود: وای بر تو! این راهی که می‌روی غلط است. خدا «چگونگی»‌را «چگونه»‌کرد؛ بی‌آنکه او به «چگونگی» ‌توصیف شود و او مکان را مکان کرد بی‌آنکه خود دارای مکان باشد؛ بنابراین ذات پاک خدا با چگونگی و مکان شناخته نمی‌شود و با هیچ‌یک از نیروهای حس درک نمی‌شود و به هیچ‌چیزی تشبیه نمی‌گردد.
مرد گفت: اگر خدا با هیچ‌یک از نیروهای حس درک نمی‌شود، بنابراین او چیزی نیست.
امام رضا علیه‌السلام فرمود: وای بر تو! ‌چون نیروهای حسی تو از درک او عاجز هستند، او را انکار کردی؟ ولی ما در عین آنکه نیروهای حسی ما از درک ذات او عاجز است، به او ایمان داریم و یقین داریم که او پروردگار ماست و به هیچ‌چیزی شباهت ندارد.
مرد گفت: به من بگو خدا از چه زمانی بوده است؟‌
امام رضا علیه‌السلام فرمود: به من خبر بده که خدا از چه زمانی نبوده است، تا من به تو خبر دهم که در چه زمانی بوده است.
منکر گفت: دلیل بر وجود خدا چیست؟
امام رضا علیه‌السلام فرمود: من وقتی که به پیکر خود می‌نگرم، نمی‌توانم در طول و عرض آن چیزی بکاهم یا بیفزایم، زیانها و بدیهایش را از آن دور سازم و سودش را به آن برسانم؛ از همین موضوع تعیین کردم که این ساختمان دارای سازنده‌ای است؛ ازاین‌رو به وجود صانع و سازنده اعتراف کردم؛ افزون بر آن، گردش سیارات، پیدایش ابرها، وزیدن بادها و سیر خورشید، ماه و ستارگان و نشانه‌های شگفت‌انگیز و آشکار دیگر را که دیدم، دریافتم که این گردنده‌ها گرداننده دارد و این موجودات دارای سازنده و پردازنده است.
و اینجا دیگر مرد حرفی برای گفتن نداشت!

------------ --------- --------- --------- --------- ------

 

از هـزاران زائــر درد آشـنـا مــن هـــم یـــکـی
زیـن همــه مسـکین سر تا پا گدا من هم یکی
هـر طــرف بـسـتـه دلــی قــفل ضریح مهرِ تو
مُـهـر شـد با خـون دل ایـن قفل را من هم یکی
هر یکی را کاسه‌ای از بی کسی پیشت فراز
پـر شده از اشـک دستِ کاسه‌ها، من هم یکی
پای بوست را ملائک، صف به صف، پر ریـخـته
خوش که ریزم در جوارت دست و پا من هم یکی
کـیـمــیـاگــرتــر ز مـهـرت هیچ اکسیری مباد
مـس دلــان، مـسـکیـنِ ایوان طلا، من هم یکی
راه دوری پـشـت سر دارم، فزون تر پیـش رو
رهـزنــان بـدکـیـن و لطفت رهنما، من هم یکی
هـر غـبــار مرقدت خــاکستر پروانه‌ای است
سوخـتــه، لــب دوخـته، بی ادعا، من هم یکی
گــر چـه خوارم، خار هم با گُل نشیند گاه گاه
در گــلـــســتـــان مــحــبـــان رضا من هم یکی

نوشته شده در دوم اسفند 1388ساعت 11:17 توسط سیروس| |


این دیوانگیست...
که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه
خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم


این دیوانگیست...
که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم


این دیوانگیست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه
در زندگی با شکست مواجه شده ایم


که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه
یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است


این دیوانگیست ...

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه
یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم


که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه
در یکی از آنها به ما خیانت شده است


این دیوانگیست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه
در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم


به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم
و به یاد داشته باشیم که همیشه


شانس های دیگری هم هستند
دوستی های دیگری هم هستند
عشق های دیگری هم هستند
نیروهای دیگری هم هستند
و افق های بهتری هم هستند


تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ...

نوشته شده در هجدهم بهمن 1388ساعت 16:36 توسط سیروس| |

 

 بسيار پيش مي آيد كه انسان در طول سفر مقصدش را از ياد مي برد. فراموش كردن نيات، رايج ترين حماقتي است كه مردم مرتكب مي شوند. « نيچه »

 درد انسان چيست؟


چيزهائي كه به آن ها ارزش هاي انساني گفته مي شود و معنويات انساني و ملاك انسانيت انسان است، شامل خيلي چيزهاست؛ ولي مي توان همه ارزش ها را در يك ارزش خلاصه كرد و آن ارزش «درد داشتن» و «صاحب درد بودن» است. هر مكتبي كه در دنيا راجع به ارزش هاي انساني بحث كرده است، يك درد ـ ماوراء دردهاي عضوي دردهاي مشترك انسان با هر جاندار ديگر ـ در انسان تشخيص داده است. « درد انساني انسان چيست؟ »
بعضي فقط تكيه شان روي درد غربت انسان و درد عدم تجانس بيگانگي انسان با اين جهان است؛ چرا كه انسان حقيقتي است كه از اصل خود جدا شده و دور مانده؛ و از دنياي ديگر براي انجام رسالتي آمده است اين «دورماندگي از اصل» است كه در او شوق و عشق و ناله و احساس غربت آفريده است؛ ميل به بازگشت به اصل وطن، يعني ميل بازگشت به خدا كه او را آفريده است. از بهشت رانده شده و به عالم خاك آمده است و مي خواهد بار ديگر به آن بهشت موعود خودش باز گردد. البته آمدنش غلط نبوده؛ براي انجام رسالتي بوده ولي به هر حال اين هجران، هميشه او را در حال ناراحتي (نگاه داشته است). درد انسان فقط درد خداست، درد دوري از حق است [و ميل او] ميل بازگشت به قرب حق و جوار رب العالمين است؛ و انسان به هر مقام و كمالي كه برسد، باز احساس مي كند كه به معشوق خود، نرسيده است.

 

انسان، طالب كمال مطلق


شخصي مي گفت: در يكي از موزه هاي خارجي كه مشغول تماشا بودم، مجسمه يك زن جوان بسيار زيبايي را ديدم كه روي يك تختخواب خوابيده است و جوان بسيار زيبائي كه يك پايش روي تختخواب و پاي ديگرش روي زمين بود و رويش را برگردانده بود؛ مثل كسي كه فرار مي كند. مي گفت: وقتي من اين را ديدم، معنايش را نفهميدم كه آن پيكر تراش از تراشيدن اين دو پيكر ـ پيكرهاي زن و مرد جوان، آن هم نه در حال معاشقه بلكه در حال گريز مرد جوان از زن ـ چه مقصودي داشته است. از افرادي كه وارد بودند توضيح خواستم، گفتند: اين تجسم فكر معروف افلاطون است كه مي گويد انسان هر معشوقي كه دارد، ابتدا با يك جذبه و عشق و ولع فراوان به سوي او مي رود ولي همين كه به وصال رسيد، «عشق» در آنجا دفن مي شود؛ وصال، مدفن عشق است و آغاز دلزدگي و تنفر و فرار.
 منحصراً با يك چيز قلب بشر آرام مي گيرد و از اضطراب و دلهره نجات پيدا مي كند و آن، ياد خدا و انس با خداست.

چرا اينطور است؟ اين مسأله يك امر غيرطبيعي و غيرمنطقي به نظر مي رسد؛ اما آنهايي كه دقيقتر در اين مسئله فكر كرده اند، آن را حل كرده اند؛ گفته اند: مسئله اين است كه انسان آنچنان موجودي است كه نمي تواند عاشق محدود باشد، نمي تواند عاشق فاني باشد، نمي تواند عاشق شيئي باشد كه به زمان و مكان محدود است؛ انسان عاشق كمال مطلق است و عاشق هيچ چيز ديگري نيست؛ يعني عاشق ذات حق است، عاشق خداست همان كسي كه منكر خداست، عاشق خداست؛ حتي منكرين خدا كه به خدا فحش مي دهند، نمي دانند كه در عمق فطرت خود، عاشق كمال مطلقند ولي راه را گم كرده اند، معشوق را گم كرده اند.

محي الدين عربي مي گويد: «ما احب احد غير خالقه» هيچ انساني غير از خداي خودش را دوست نداشته است و هنوز در دنيا يك نفر پيدا نشده كه غير خدا را دوست داشته باشد «ولكنه تعالي احتجب تحت اسم زينب و سعاد و هند و غير ذلك» لكن خداي متعال در زير اين نام ها پنهان شده است. (مثلاً) مجنون خيال مي كند كه عاشق ليلي است؛ او از عمق فطرت و وجدان خودش بي خبر است. لذا محي الدين مي گويد: پيغمبران نيامده اند كه عشق خدا عبادت خدا را به بندگان ياد دهند ـ [چون] اين، فطري هر انساني است ـ بلكه آمده اند كه راههاي كج و راست را نشان دهند؛ آمده اند بگويند اي انسان! تو عاشق كمال مطلقي، خيال مي كني كه پول براي تو كمال مطلق است، خيال مي كني كه جاه براي تو كمال مطلق است، خيال مي كني كه زن براي تو كمال مطلق است، تو چيزي غير از كمال مطلق را نمي خواهي ولي اشتباه مي كني؛ پيامبران آمده اند كه انسان را از اشتباه بيرون بياورند.

درد انسان، آن درد خدايي است كه اگر پرده هاي اشتباه از جلو چشمش كنار رود و معشوق خود را پيدا كند، به صورت همان عبادت هاي عاشقانه اي در مي آيد كه در علي (ع) سراغ داريم.

چرا قرآن مي گويد: الا بذكر الله تطمئن القلوب بدانيد كه منحصراً [...] با يك چيز قلب بشر آرام مي گيرد و از اضطراب و دلهره نجات پيدا مي كند و آن، ياد خدا و انس با خداست. قرآن مي گويد اگر بشر خيال كند كه با رسيدن به ثروت و رفاه، به مقام آسايش مي رسد و از اضطراب ناراحتي و شكايت بيرون مي آيد، اشتباه كرده است. قرآن نمي گويد نبايد دنبال اين ها رفت، مي گويد اين ها را بايد تحصيل كرد، اما اگر خيال كنيد اين ها هستند كه به بشر آسايش و آرامش مي دهند و وقتي بشر به اين ها رسيد، احساس مي كند كه به كمال مطلوب خود نائل شده است، اشتباه مي كنيد؛ منحصراً با ياد خداست كه دلها آرامش پيدا مي كند.

 

نوشته شده در هجدهم بهمن 1388ساعت 16:21 توسط سیروس| |

 
این مطلب را از وبلاگ دوست بزرگوارم آقای هادی مقنی عباسی برداشت کردم.
 
سلام برادر شهیدم! نامت چه بود؟ یادم رفته است.

سلام مرا هم به حضرت روح‌الله برسان!

برادر شهید من، خدا هنوز زنده است؟

شهدا

نکند تو دیگر برادر من نباشی؟

برادر! امروز دیگر بر سر خواهرم چادری نیست تا که از خون سرخ تو سیاه تر باشد!

برادر راستی، کربلا که اسطوره نبود، بود؟

سیدالشهدا را می‌شناسی؟ من مایکل جکسون را می‌شناسم، و هاکلبری فین را! تو چطور؟ بیل گیتس را می‌شناسی؟

در این دوره زمانه، حرف از بازنگری در دین خدا زده میشود، برای خدا هم نسخه می‌پیچند!

 برادر! خدا آیا حواسش نبود چه میگوید؟

اینجا گرگ و میش است! البت نه به خاطر اینکه خورشید هنوز سایه­ی گرمش را بر سرمان نگسترانیده است، بل به خاطر شبیه بودن ذاتی گرگ ها و میش ها! هم گرگ ها لباس میش پوشیده‌اند و هم میش ها تابلوی من گرگ هستم بر گردنشان آویخته!

برادر شهید من، فانوس داری؟ برای خودت نگه دار. من این وضع را دوست دارم.

تو را هم دوست دارم.

نکند از قاب عکس بیرون بیایی!

برادر شهیدم! بسیار دوستت میدارم اما از من مخواه. مخواه که مانند تو بیاندیشم و در اندیشه شهادت باشم. برادر اینجا آزادی اندیشه است!

راستی در ملک خدا هم آزادی هست؟ نیست؟ خب پس نمیفهمی چه میگویم، این آزادی که میگویم خیلی چیز خفنی ست! گرگ و میش میکند همه جا را، حتی بهشت را! برادر شهیدم! راستی نامت چه بود؟ یادم رفته است .........

نوشته شده در هفدهم بهمن 1388ساعت 11:10 توسط سیروس| |

 


  یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می برد.


با خودم گفتم: "كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتماً این پسر خیلی بی حالی است!"


من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی كرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌


همینطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.

 

عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یک غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار دلم براش سوخت و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، ‌یک قطره درشت اشك در چشمهاش خودنمایی می کرد.

 

همینطور كه عینكش را به دستش می‌دادم، گفتم: "این بچه ها یه مشت آشغالن!"

 

او به من نگاهی كرد و گفت: "هی، متشكرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

 

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانه‌ی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

 

او گفت كه قبلا به یك مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.

 

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد.

 

ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارك را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

 

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارك را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم: "پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی، ‌با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!" مارك خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و مارك بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فكر دانشكده افتادیم. مارك تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما باشد.

 

او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

 

مارك كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم.

 

من مارك را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند.

 

حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!

 

امروز یكی از اون روزها بود. من می دیدم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: "هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"

 

او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد (همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: "مرسی".

 

گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: "فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان، شاید هم یك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستان واقعی تان...

 

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم.

 

من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودکشی کند. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش مجبور نباشد بعد از مرگش وسایل او را به خانه بیاورد.

 

مارك نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.

 

او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا كردم. دوستم مرا از انجام این كار غیرقابل بحث، بازداشت".

 

من به همهمه‌ ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

 

پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.


من تا آن لحظه عمق این لبخند را اینگونه درك نكرده بودم ...

 

هرگز تاثیر رفتارهای خود را بر دیگران دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك، شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.


خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم و در وجود دیگران بدنبال خدا بگردیم.

 

"دوستان،‌ فرشته هایی هستند كه شما را بر روی پاهایتان بلند میكنند، زمانی كه بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز كنند."


هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد. دیروز،‌ به تاریخ پیوسته. فردا، رازی است ناگشوده. اما امروز هدیه ایست از جانب خداوند که باید آنرا قدر بدانیم

 

نوشته شده در چهاردهم بهمن 1388ساعت 7:26 توسط سیروس| |

بیایید به خاطر بسپاریم

برای دوست داشتن دل لازم است نه دلیل

نوشته شده در هفتم بهمن 1388ساعت 8:33 توسط سیروس| |

پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟ با کمی مکث جواب داد: گذشته‌ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه‌ای بیانداز شک‌هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن زندگی شگفت انگیز است، در صورتی‌که بدانی چطور زندگی کنی
پرسیدم آخر ...
و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود، ادامه داد: مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر کوچک باش و عاشق ... که عشق، خود میداند آیین بزرگ کردنت را بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه‌ی خاص تو با کسی موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه‌ی پایان رسیدن داشتم به سخنانش فکر می‌کردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد: هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می‌شود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا می‌چرد
آهو می‌داند که باید از شیر سریع‌تر بدود، در غیر این‌صورت طعمه شیر خواهد شد شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می‌گردد و می‌داند که باید از آهو سریع‌تر بدود تا گرسنه نماند مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی به‌ خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی می‌خواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد:
زلال باش ...،‌
زلال باش ...،
فرقی نمی‌کند که گودال کوچک آبی باشی، یا دریای بیکران فقط، اگر حقیقتا زلال باشی، آسمان در توست و تو جاری هستی تا زندگی جاری باشد ...
زندگی قانـــــــون نیست
زندگی قافیه باران است
من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند
تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی
و بلندای امیدت پاسداشتی مداوم برای زندگیست

نوشته شده در بیست و نهم دی 1388ساعت 10:56 توسط سیروس| |

Three things in life that are never certain
سه چیز در زندگی پایدار نیستند

Dreams
رویاها

Success
موفقیت ها

Fortune
شانس

 

Three things in life that, one gone never come back
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند

Time
زمان

Words
گفتار

Opportunity
موقعیت

 

Three things in human life are destroyed
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند

Alcohl
الکل

Pride
غرور

Anger
عصبانیت

 

Three things that humans make
سه چیز انسانها را می سازند

Hard Work
کار سخت

Sincerity
صمیمیت

Commitment
تعهد

 

Three things in life that are most valuable
سه چیز در زندگی بسیار ارزشمند هستند

Love
عشق

Self-Confidence
اعتماد به نفس

Friends
دوستان

 

Three things in life that may never be lost
سه چیز در زندگی که هرگز نباید از بین بروند

Peace
آرامش

Hope
امید

Honesty
صداقت

 

And how beautiful these three important things
in life perspective Dr.Ali Shariati stated
و چه زیبا این سه چیز مهم در زندگی از دیدگاه دکتر علی شریعتی بیان شده

Do not rely on three things never
به سه چیز هرگز تکیه نکن

Pride
غرور

Lie
دروغ

Love
عشق

Gallop is human with pride
انسان با غرور می تازد

Be lost with telling lies
با دروغ می بازد

And dies with love
و با عشق می میرد

 

Happiness in our lives has three primary
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است

Experience Yesterday
تجربه از دیروز

Use Today
استفاده از امروز

Hope Tomorrow
امید به فردا

Ruin our lives is the three principle
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است

Regret Yesterday
حسرت دیروز

Waste Today
اتلاف امروز

Fear of Tomorrow
ترس از فردا

نوشته شده در نوزدهم دی 1388ساعت 13:23 توسط سیروس| |

ته مانده شب را در می نوردم ،
تا در بکارت سحر ، زاده شوم ،
و با طیران پرندگان به پرواز در آیم و ،
سرود هستی سر دهم .
که من هستم ،
هم در بود بیدار ،
و هم در گمان وهم .
امروز می خواهم امید بیافرینم ،
می خواهم امید را بفریبم ،
می خواهم آمیزه ای نا گسست شوم ،
از خود و دیگران ،
که من در پیوست بی گسست خود و دیگران ،
میسر توانم بود ،
که من از درون بوده خود ،
با جهان در پیوندم ،
هم از برون بوده خود ،
هم از حس حضور خود در دیگران .
گره ای در جانم پیوند خورده است .
عشق به آدمی چه بهانه ناچیزی می طلبد ،
خواستن . پس می خواهم .
دوست داشتن . پس دوست می دارم .
من لایه سختینه ای که در میانم گرفته بود را شکسته ام ،
و از آن به در آمده ام ،
که هستی ام فریادم می کند ،
مرا می خواند .
دستان زندگی به سویم باز است ،
گشاده ،
مرا واپس نزده .
می توانم خود را در بی نهایت آن فرو اندازم .
من امروز خود را فرو افتاده نمی بینم ،
که آرزوی بر پا شدن را در خیال می پرورانم .
امروز دیگر گون می شناسم ،
که راه دیروز بسته است .
پس لبریز می شود ،
من ،
از دیگران ،
گم می شود و فنا می شود ،
زاده می شود و قوام می گیرد ،
من می شود ،
من ،
باز آزموده و سیال می شود ،
چنین بی قرار و در قرار .
جانم گنجای تازه ای می جوید ،
نو ، از نو ،
جهان در من جا وا می کند .
که امروز تندیسگری هستم ،
در ورز و پرداخت ساختکار خویش ،
که نه زنده ای به خیال زندگی .
که می دانم امروز فرداهایی دگر در پی دارد .
زمانه پیش رو است .
تو نیز بر پای بایست !
این دست و پا اگر یاریت نمی دهد ،
خود فراهم آور و برخیز ،
بر زمینی تو ، استوار بایست ،
که این بند بند ،
بافت در بافت ، زندگانیست .
بگذار از چشمانت اشک بریزد ،
بگذار از قلبت غریو شوق برخیزد ،
مهر خود را ،
خود را ،
در بند مکن .
عشق حاشا مکن .
که تنها مگر مهر ،
از ماندن نگندد ،
اما در پوسته چغر خشم ،
گم می شود .
مهر خود را در بند مکن .
به عشق بی امان خود مهار مزن ،
گل جانت را در خار مپیچان ،
شوق را ، به نیش ادا مکن ،
کودک مهربان روح را ،
در بند کهنه عادت نگاه مدار ،
رهایش کن ،
ای دوست خود را رها کن .
امیدم ارزانی تو .
نوشته شده در شانزدهم دی 1388ساعت 7:56 توسط سیروس| |

چنان باش که بتواني به هر کس بگوئي مثل من رفتار کن
 
زندگي آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستي خود مايه بگذاريم تا قصري باشکوه از مهرباني، محبت، عشق و دوستي بنا کنيم و زندگي آنقدر بي ارزش است که نبايد به خاطر آن دلي را بيازاريم و براي رسيدن به قله هاي فاني دنيا دست به هر کاري بزنيم.

نوشته شده در پانزدهم دی 1388ساعت 14:31 توسط سیروس| |

 

نیاز به ازدواج در روان انسان‌ها وجود دارد؛ ما نیازمند به زندگی با جنس مخالف هستیم؛ نیازمند آنیم كه تا زمانی كه زنده‌ایم از تنهایی نجات پیدا كنیم. اما ازدواج اگر در چهارچوب منطقی و درستی نباشد، به جای اینكه آرامش‌دهنده باشد آرامش را بر هم می‌زند و یا به جای اینكه با كسی رابطه عمیق و صمیمانه‌ای پیدا كنیم، ممكن است حتی همیشه هم با او زندگی كنیم، اما كاملا تنها باشیم. بنابراین، باید چهارچوب‌های اساسی انتخاب همسر را به خوبی بدانیم تا با انتخاب درست به نیازهای بیولوژیك و روانی خود، پاسخ صحیح دهیم.

:: تناسب خانوادگی

به طور كلی، انسان‌ها در بستر خانوادگی شكل می‌گیرند. چهارچوب خانواده و آنچه كه به‌ عنوان شكل‌گیری شخصیت در خانواده وجود دارد، از خانواده‌ای به خانواده دیگر فرق می‌كند؛ یعنی هر خانواده بسته به زمینه فرهنگی و تربیتی‌ای كه دارد در فرد تأثیر متفاوتی می‌گذارد؛ چرا كه نقش تربیت در شكل‌گیری شخصیت مهم است. جان واتسون (پدر علم روان‌شناسی) می‌گوید: 50 نوزاد به من بدهید و بگویید چه شخصیت‌هایی لازم دارید؛ دانشمند، پلیس، قاضی، دزد و... چه می‌خواهید؟! من مطابق سفارش شما 20 سال بعد این افراد را تحویل می‌دهم. در واقع او می‌خواهد بگوید كه تربیت، نقش بسیار پررنگ‌تری از زمینه‌های دیگر مثل ژنتیك یا زمینه‌های خاص دیگر دارد.

خانواده نقش مهمی در شكل‌گیری شخصیت دارد، بنابراین افراد در انتخاب همسر، زمانی در كنار كسب نیازهای روانی (كه به مراتب مهم‌تر از نیازهای بیولوژیك هستند)، درست پاسخ می‌گیرند و از اضطراب جدایی یا ترس از تنهایی نجات می‌یابند كه دو نفر برای انتخاب یک زندگی مشترک بعنوان همسر، از نظر خانوادگی متناسب با هم باشند. چنان كه اشاره كردیم خانواده (بنا به تربیتی كه روی فرزندش دارد) نقش مهمی در شكل‌گیری شخصیت او ایفا می‌كند و این مسئله این روزها بسیار نادیده گرفته می‌شود، چرا كه دختر و پسر، همدیگر را خارج از بسته خانوادگی می‌بینند؛ ساده‌ترین شكل آن این است كه در دانشگاه با هم آشنا می‌شوند، در حالی كه نمی‌دانند طرف مقابلشان محصول چه خانواده‌ای است! در شكل دیگر در یك برخورد همدیگر را می‌بینند در حالی كه هر دو، دوست دوستان‌شان هستند و شناخت دیگری از یكدیگر ندارند یا به‌صورت تصادفی، با هم آشنا می‌شوند.

انسان‌ها، محصول خانواده‌شان هستند؛ پس بهتر است در زمان گزینش همسر، او را از داخل بستر خانواده دیده و انتخاب كنند و دقت كنند كه آیا فرد مورد نظر، از نظر خانوادگی با آنها تناسب دارد یا خیر؟ در اینجا، مفهوم خانواده زمینه‌های تربیتی را باز می‌كند. مثلا فردی می‌گوید كه ما از نظر خانوادگی به‌ هم می‌خوریم. آیا به طور خاص، بستر فرهنگی و شیوه‌های تربیتی رایج در خانواده را بررسی كرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند؟ گاهی 2 نفر با هم ازدواج می‌كنند و از نظر فرهنگی و خانوادگی به هم شبیه هستند، اما شیوه‌های تربیتی آنها متفاوت است! مثلا در خانواده پسر، زن جایگاه و ارزشی ندارد.

فرض كنیم مادر پسر 30 سال است كه زندگی كرده ولی هیچ‌چیز متعلق به او نیست و فقط وظیفه‌اش این بوده كه بشوید، بپزد، بزرگ كند. پسری كه نگاهش به زن این‌گونه شكل گرفته است با دختری ازدواج می‌كند كه در ساختار خانواده‌اش مادر، همه‌كاره بوده و تعیین تكلیف می‌كرده است؛ در نتیجه در زندگی این دو نفر، پسر آن نگاه را نسبت به همسرش دارد و دختر آن انتظار را. پس این دو، تناسب خانوادگی ندارند هرچند از نظر سطح تحصیلات و وضعیت مالی شبیه و در یك طبقه باشند. این زوج پس از مدتی در بهترین حالت پایشان به جلسات مشاوره كشیده می‌شود و در بدترین حالت به علت اختلافات شدید از دادگاه‌ها سردر‌می‌آورند.

:: تناسب فرهنگی

ما تناسب فرهنگی داریم، آنها از نظر فرهنگ با ما متفاوت‌اند؛ راستی فرهنگ یعنی چه؟ فرهنگ یعنی بایدها و نبایدهایی كه تعیین تكلیف می‌كند. آن، به ما می‌گوید چه چیزی درست است و چه چیزی غلط؟‌ چه كاری باید انجام شود و چه كاری نباید صورت گیرد؟ از آنجا كه فرهنگ‌ها با هم متفاوت هستند، بایدها و نبایدهای آنها نیز فرق می‌كند. به‌عنوان مثال، بایدها و نبایدها در فرهنگ آذری‌ها بسیار متفاوت‌تر از بایدها و نبایدهای فرهنگ شمالی‌هاست؛ حتی گاهی نباید یكی، باید دیگری است.

انسان در فرهنگ خود به طور ناخودآگاه احاطه شده است. از صبح كه بیدار می‌شویم این فرهنگ ماست كه می‌گوید چطور بیدار شویم و با خانواده چگونه رفتار كنیم، چطور حرف بزنیم و چگونه غذا بخوریم و... هیچ‌كاری نیست كه به فرهنگ ارتباط نداشته باشد. بنابراین، لازم است كه دختر و پسر از نظر فرهنگ اجتماعی به یكدیگر نزدیك باشند. فاصله‌های فرهنگی زیاد، زندگی این دو را تحت‌الشعاع قرار خواهد داد.
حال اگر 2 نفر همه خصوصیات‌شان (كه ذكر شده و خواهد شد) با هم همخوانی داشته باشد ولی تناسب فرهنگی نداشته باشند چگونه برخورد كنند؟ اینجاست كه باید از فرهنگ یكدیگر آگاه شوند و آن را بپذیرند؛ این مهم است؛ نه اینكه آن را مسخره كرده و بگویند چه بیخود است! اگر این آگاهی و پذیرش باشد، به گونه‌ای هم‌فرهنگ می‌شوند.

:: تناسب شخصیتی

هر انسانی شخصیت ویژه خود را دارد. اگر 2 نفر كه ازدواج می‌كنند، تفاوت‌های شخصیتی زیادی داشته باشند در رابطه خود دچار مشكلات زیادی می‌شوند. فرض كنید فردی از نظر شخصیتی برون‌گراست و راحت ابراز احساسات و عواطف می‌كند و بیشتر دوست دارد در جمع باشد؛ این فرد با كسی ازدواج می‌كند كه انسانی درون‌گراست و ابراز احساسات برایش سخت است، حضور در جمع برایش خوشایند نیست و ارتباط برقرار كردن با افراد برایش دشوار است. این دو در طولانی‌مدت دچار مشكل می‌شوند؛ با هم هستند ولی احساس تنهایی می‌كنند. جالب اینجاست كه در ابتدا به خاطر خصوصیات متضادی كه دارند، خیلی جذب همدیگر می‌شوند ولی به تدریج از هم فاصله می‌گیرند چون با هم تناسب ندارند و نمی‌توانند نیازهای همدیگر را برآورده كنند.

:: تناسب اعتقادی

اعتقادات و باورها، جنس محكمی دارند و بخاطر هیچکس نمی‌آیند و بروند. اگر 2 نفر كه با هم ازدواج می‌كنند، این تناسب را ندارند، بدانند كه اعتقادات تغییری نمی‌كند مگر بر اساس شناخت. به‌عنوان مثال، دختری به حجاب اعتقاد ندارد. پسری با او ازدواج می‌كند و می‌گوید به خاطر من حجاب بگذار. ممكن است دختر بپذیرد ولی اعتقادی به آن ندارد. حجابی كه به خاطر پسر می‌آید، روزی كه دختر خاطر پسر را نخواهد و كوچك‌ترین اختلافی پیش آید، برداشته می‌شود. وقتی انسان محجبه و نمازخوان می‌ماند كه اعتقاداتش را پیدا كند، نه اینكه صرفا به‌ خاطر نگاه داشتن حرمت شخص دیگری آنهم بصورت مقطعی باشد. اگر فردی بی‌اعتقاد است، باید در ابتدا حوزه آشنایی او را پیدا كرد تا او با مطالعه و تحقیق به اعتقاد محكمی برسد، نه اینكه به خاطر دیگری اعتقاد ظاهری پیدا كند.

:: تناسب تحصیلی

این تناسب هم نقش مؤثری دارد. اما چون تحصیلات اكتسابی است (یعنی اگر امروز نیست فردا می‌تواند باشد)، جزء مسائلی است كه می‌گوییم اگر همه شرایط را دارند و بالقوه می‌توانند ادامه تحصیل دهند، در این ازدواج مشكلی پیش نمی‌آید. اگر دختر فوق‌لیسانس و پسر لیسانس است، اشكالی ندارد (در حالی كه به غلط جا افتاده كه شوهر باید بالاتر باشد) ولی اصولا بهتر است كه هر دو هم‌سطح باشند. گاهی2 نفر از مقطع لیسانس با هم آشنا می‌شوند و ازدواج می‌كنند. پسر دكترا می‌گیرد ولی دختر در همان مقطع مانده است. كم‌كم از هم فاصله می‌گیرند و فضای فكری آنها بسیار متفاوت می‌شود.

:: تناسب اقتصادی، اجتماعی

طبقه اقتصادی، اجتماعی یك نوع نگرش به زندگی ایجاد می‌كند. وقتی 2 نفر از لحاظ طبقه اقتصادی، اجتماعی با هم فاصله زیادی دارند، نگرش به زندگی و رفتارشان با هم متفاوت است. گاهی آدم‌هایی متعلق به طبقه اقتصادی، اجتماعی بالا نیستند ولی با فعالیت‌های اقتصادی، اجتماعی به این طبقه می‌رسند و صاحب خانه، ماشین، ویلا و... می‌شوند. اما مردم در یك برخورد یا یك نگاه به آنها می‌گویند تازه به دوران رسیده! و این، نوع رفتار و نگرش آنهاست كه مردم را متوجه این موضوع می‌كند. طبقه اقتصادی، اجتماعی به انسان‌ها یك نگرش، رفتار و بینش به زندگی می‌دهد. بنابراین وقتی 2 نفر از 2 طبقه اقتصادی، اجتماعی متفاوت ازدواج كنند، از نظر نوع نگاه به زندگی خیلی با هم فرق دارند و نگرش آنها به زندگی خیلی متفاوت است؛ به همین دلیل بتدریج دچار مشكلات بسیار می‌شوند.

:: نقش رضایت والدین

از آنجا كه عدم رضایت والدین تا سال‌های بسیار طولانی و حتی تا آخر زندگی تأثیر خود را دارد، خوب است كه دو نفری كه می‌خواهند ازدواج كنند، حتما خانواده‌هایشان راضی باشند و اگر نیستند باید آنها را متقاعد كرد. باید دلایل مخالفت را دانست چرا كه اغلب تجربه آنها باعث می‌شود كه دلایل درستی را مطرح كنند و نباید عدم رضایت را سرسری گرفت و باز هم اگر برخلاف همه تلاش‌ها راضی نشدند، شایسته است تا گرفتن رضایت صبر كنند یا به ازدواج دیگری فكر كنند. چرا كه حقیقت امر این است كه رضایت والدین تا زمانی كه زندگی می‌كنند تأثیر خودش را دارد. بنابراین ازدواج مهم‌ترین تصمیم زندگی انسان است. بدیهی است جدی گرفتن این مسئله و دقت در تمام جوانب می‌تواند زندگی موفقی را رقم بزند. در غیر اینصورت، پشیمانی و پریشانی نتیجه ازدواج عجولانه خواهد بود.

 

.:: عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی ::.
 دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهاردهم دی 1388ساعت 14:36 توسط سیروس| |

در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد ، هر چه بیشتر اوج بگیری ، کوچکتر می شوی. 
نوشته شده در سیزدهم دی 1388ساعت 14:3 توسط سیروس| |


عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني از فراقش سوختن
عشق يعني سر به در آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني بنده فرمان شدن
عشق يعني تا ابد رسوا شدن
عشق يعني گم شدن در کوي دوست
عشق يعني هر چه در دل آرزوست
عشق يعني يک تيمم يک نماز
عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني يک تبسم يک نگاه
عشق يعني تکيه گاه و جان پناه
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني قطره و در يا شدن
عشق يعني پيش محبوبت بمير
عشق يعني از رضايش عمر گير
عشق يعني زندگي را بندگي
عشق يعني بندگي آزادگي
نوشته شده در نهم دی 1388ساعت 8:34 توسط سیروس| |


این مطلب، نوشته‎ای کوتاه و در عین حال جذاب است که دالایی لاما برای
سال 2009 تنظیم کرده است... بخوانید و سرخوش گردید.
 خواندن و اندیشیدن در این مطلب بیش‎تر از یکی دو دقیقه وقت نمی‎گیرد. این پیام را وانگذارید.

  1- به خاطر داشته باش که عشق‎های سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردن‎ها و ریسک‎های بزرگ محتاج‎اند.
2- وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.
3- این سه میم را از همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را

* محبت به همگان را

* مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای

 
4- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می‎جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

5- اگر می‎خواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

6- به خاطر یک مشاجره‎ی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7- وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده‎ای، گام‎هایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.

8- بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

9- چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزش‎های خود را به‎سادگی در برابر آنها فرومگذار.

10- به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11- شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش‎تر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

12- زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

13- در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می‎کنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه‎های قدیم نگیر.

14- دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.

15- با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

16- سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته‎ای.

17- بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

18- وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده‎ای.

19- در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.

نوشته شده در یکم دی 1388ساعت 15:12 توسط سیروس| |

 

دخترم جرالدین!
پدرت با توحرف می زند! شا ید شبی درخشش زیباترین الماس این جهان تو را بفریبد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره یک اشراف زاده بی بند و بار تو را فریب دهد آن زمان، بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند. از این رو دل به زر و زیور مبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه ما می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار.
دخترم!
هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دحتری ناخن خود را به خاطر آن عریان کند. برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تو باید مال کسی باشی که روحش را برای تو عریان کرده است.
جرالدین دخترم!
با این پیام نامه ام را پایان می بخشم «انسان باش زیرا گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.»

نوشته شده در بیست و هشتم آذر 1388ساعت 13:50 توسط سیروس| |

خداوندا دستانم خالی و دلم غرق در آرزوست
یا با قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان
یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن


نوشته شده در بیست و هشتم آذر 1388ساعت 13:46 توسط سیروس| |

 
دکتر شریعتی انسانها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است:

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها.
حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابر این اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیتند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند

شگفت‌انگیزترین آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم.
هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1388ساعت 9:15 توسط سیروس| |

از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است . نادر شاه افشار

نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1388ساعت 8:24 توسط سیروس| |

 بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ولی برای التیام بخشیدنِ آن، به سالها وقت نیاز است.

 

بیاموزید که هرگز نمی توانید کسی را مجبور به دوست داشتنِ خود کنید، زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آیینه ای از کردار و اخلاق خود شما است.


بیاموزید که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنید، از آنجا که هر یک از شما تنها به تنهایی و بر حسب شایستگی های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می گیرد.


بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف و نقصان های شما آشنایند و لیک شما را همان گونه که هستید دوست دارند.


بیاموزید که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی دهد. بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست.


بیاموزید که دیگران را در برابر خطا و بی مهری ای که نسبت به شما روا می دارند مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل پسندیده را با ممارست بیشتر در خود تقویت نمایید.


بیاموزید که دو نفر می توانند به یک چیز یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو از آن، هیچگاه یکسان نخواهد بود.


بیاموزید در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید، آنگاه که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید راضی و خشنود شوید.


بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد، بلکه آن است که خواسته های کمتری دارد...


 

نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1388ساعت 9:3 توسط سیروس| |


Design By : Night Skin

.