X
تبلیغات
عشق و انتظار
تاريخ : هفدهم خرداد 1392 | 17:56 | نویسنده : سیروس
صدای باران زیباترین ترانه خداست که طنینش زندگی را برای ما تکرار می کند؛
نکند فقط به گل آلودگی کفشهایمان بیندیشیم ...




گاهـــــی آدم دلـــــش میخواهد کفش هایش را در بیاورد،
یواشکــــی نوکـــــ پا، نوکــــــ پا از خودش دور شـــــــــود،
بعد بزند به چاکـــــــــــــــ ... فرار کند از خودشـــــــــــ !!!




هرگز این قصه ندانست کسی
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من بر سر مهر نبود
آه ، این درد مرا می فرسود :
" او به دل عشق دگر می ورزد "
گریه سر دادم در دامن او
های هایی که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد !
بر سرم دست کشید در کنارم بنشست
بوسه بخشید به من
لیک می دانستم که دلش با دل من سرد شده است...


تاريخ : پانزدهم شهریور 1391 | 9:14 | نویسنده : سیروس

برای «یافتن» ، « گم شدن» لازم است
برای« تصرف» ، از « دست دادن» لازم است
برای « آشنا شدن » ، «بیگانه » شدن لازم است
برای « نزدیک» شدن ، «دور» شدن لازم است
و برای « دانستن» ، « ندانستن» لازم است ...



تاريخ : نهم مرداد 1391 | 13:16 | نویسنده : سیروس

یک توپ بسکتبال تو دست من تقریباً ۱۹ دلار می ارزه

یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً ۳۳ میلیون دلار می ارزه

چون ، بستگی داره تو دست کی باشه

Radsms.com


یک توپ بیس بال تو دست من شاید ۶ دلار بی ارزه

یک توپ بیس بال تو دست راجر کلمن ۴٫۷۵ میلیون دلار می ارزه

چون ، بستگی داره تو دست کی باشه

Radsms.com

یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است

یک راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیونها می ارزه

چون ، بستگی داره تو دست کی باشه

Radsms.com

یک عصای تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه

یک عصای تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه

چون ، بستگی داره تو دست کی باشه

Radsms.com

یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است

یک تیرکمون تو دست داوود یک اسلحه قدرتمنده

چون ، بستگی داره تو دست کی باشه

www.Radsms.com

دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دست من دوتا ساندویچ ماهی میشه

دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دستای عیسی هزاران نفر رو سیر میکنه

چون ، بستگی داره تو دست کی باشه

Radsms.com

همونطور که می بینی، بستگی داره تو دست کی باشه

پس دلواپسی ها، نگرانی ها، ترس ها، امیدها، رویاها

خانواده ها و نزدیکانت رو به دستان خدا بسپار چون

بستگی داره تو دست کی باشه

Radsms.com

این پیام تو دستای توست

لبخند بزن، امروزاز آن توست



تاريخ : ششم خرداد 1391 | 11:53 | نویسنده : سیروس

از همه گذشتم به خاطر تو ،  چشمهایم را بر روی همه بستم به عشق چشمهای تو

دیگر قلبم را به کسی ندادم به هوای داشتن یکی مثل تو...



تاريخ : نهم اردیبهشت 1391 | 10:18 | نویسنده : سیروس


 

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یک دفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردم و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست داري روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها در دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی‌ها را نجات دهید!



تاريخ : هجدهم بهمن 1390 | 13:47 | نویسنده : سیروس

۱ . کنجکاوی را دنبال کنید
“من هیچ استعداد خاصی ندارم .فقط عاشق کنجکاوی هستم “
چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید ؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد .به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام . شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید ؟
پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.


۲ .پشتکار گرانبها است
“من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی میگذارم”
تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.مانند تمبر پستی باشید ؛ مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید .
با پشتکار می توانید به مقصد برسید.


۳ .تمرکز بر حال
“مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می بوسد با ایمنی رانندگی کند ، به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمیدهد“
پدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی .من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز .یاد بگیرید که در حال باشید.تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام میدهید.
انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است .


۴ .تخیل قدرتمند است .
“تخیل همه چیز است .می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود .تخیلی به مراتب از دانش مهم تر است “
آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید ؟ تخیل از دانش مهم تر است ! تخیل شما پیش نمایش آینده شما است .نشانه واقعی هوش دانش نیست ، تخیل است.
آیا شما هر روز ماهیچه های تخیلتان را تمرین می دهید ؟اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.


۵ .اشتباه کردن
“کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمیگیرد “
هرگز از اشتباه کردن نترسید .اشتباه شکست نیست .اشتباهات شما را بهتر،زیرک تر و سریع تر می کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید . قدرتی که منجر به اشتباه می شود را کشف کنید .
من این را قبل گفته ام ،و اکنون هم می گویم ، اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می شوید را ۳ برابر کنید .


۶ .زندگی در لحظه
“من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم ،خودش بزودی خواهد آمد”
تنها راه درست آینده شما این است که در “همین لحظه ” باشید .
شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض کنید .،بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است، که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دارید .این تنها زمانی است که اهمیت دارد ، این تنها زمانی است که وجود دارد .


۷ .خلق ارزش
“سعی نکنید موفق شوید ، بلکه سعی کنید با ارزش شوید “
وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید،وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید .اگر شما با ارزش باشید ،موفقیت را جذب می کنید
استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید ، بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد .
تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد .


۸ .انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید.
“دیوانگی : انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن “
شما نمی توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید ،به عبارت دیگر، نمی توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید، و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید.برای اینکه زندگی تان تغیر کند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد.


۹ .دانش از تجربه می آید .
“اطلاعات به معنای دانش نیست . تنها منبع دانش تجربه است “
دانش از تجربه می آید . شما می توانید درباره انجام یک کار بحث کنید ، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می دهد .شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید .تکلیف چیست ؟ دنبال کسب تجربه باشید !
وقت خودتون رو صرف یادگرفتن اطلاعات اضافی نکنید .دست بکار شوید و دنبال کسب تجربه باشید .


۱۰ .اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید.
“اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد”
۲ گام هست که شما باید انجام بدهید .اولین گام این است که شما باید قوانین بازی که می کنید را یاد بگیرید ،این یک امر حیاتی است.گام دوم این که شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید .اگر شما بتوانید این ۲ گام را انجام دهید موفقیت از آن شما می شود .

*******************



تاريخ : بیست و هفتم دی 1390 | 12:7 | نویسنده : سیروس
آیا شما در زندگی روزمره تان عادت به تهیه فهرست دارید؟ مثلا وقتی می خواهید برای خرید به سوپرمارکت بروید، فهرست چیزهایی که لازم است بخرید، یادداشت می کنید؟ حدود 75 درصد آمریکایی ها این کار را انجام می دهند.
آنها نه تنها برای خرید از سوپرمارکت، بلکه برای انجام تمام کارهای شان از دنبال کردن اهداف بلندمدت گرفته تا ارزیابی زندگی شان و خیلی مقاصد دیگر، فهرست تهیه می کنند.
نتایج پژوهش های جدید نشان می دهد که نوشتن فهرست، می تواند از چند راه به سلامت ذهن و جسم کمک کند؛ از احساس رضایت بیشتر گرفته تا افزایش دفعات ورزش هفتگی. این مطلب دلایل کافی برای عادت کردن به این کار به شما می دهد.


1 – بر اوضاع مسلط خواهید شد: هربار که کاری را روی فهرستتان خط می زنید، حس می کنید یک گام به هدفتان نزدیک تر شده اید. دکتر لیوبومیرسکی، استاد روان شناسی دانشگاه کالیفرنیا، می گوید: «حتی وقتی به همه آنچه در فهرستمان نوشته ایم، عمل نمی کنیمن، باز هم این فهرست به ما در رسیدن به موقعیت کمک می کند».
هربار که چیزی را از روی فهرست امور خط می زنید، به خودتان یادآوری کنید که در حال پیشرفت هستید. این یادآوری، رضایت بخش و نیرودهنده است و به شما کمک می کند رو به جلو گام بردارید.
2 – مغزتان قوی تر می شود: اگر فهرست کارهایی را که باید انجام دهید، منظم و مرتب روی کاغذ بنویسید، استرس و آشفتگی ذهنی تان کاهش می یابد. دکتر لیوبومیرسکی می گوید: «شما می توانید حدود 7 تا 9 کار را در حافظه کاریتان جای دهید. وقتی سعی می کنید همه کارهای تان را به یاد بسپرید، به بخش های دیگر ذهنتان فشار می آورید، بخش هایی که انرژی شان باید صرف وظایف دیگر شود.»
وی می افزاید: «اگر کارهایی را که باید انجام دهید روی کاغذ بیاورید، ذهنتان را آزاد کرده اید. حال مغز شما می تواند وظایفتان را تحلیل و اولویت بندی و حتی کارهای اضافی را حذف کند، بنابراین احتمال اینکه گرفتن لباستان را از خشکشویی فراموش کنید، کمتر می شود!»
3 – درست تصمیم می گیرید: برای همه ما پیش می آید که گاهی هنگام تصمیم گیری فلج می شویم و نمی دانیم بین دو یا چند گزینه، کدام را انت خاب کنیم. در چنین شرایطی بهترین کار این است که مزایا و معایب هر موقعیت را روی کاغذ بنویسید. هر چیزی که به ذهنتان می آید، بنویسید؛ مهم نیست چقدر احتمال وقوع دارد، فقط چون دغدغه ذهنی تان است، باید نوشته شود. در پایان خواهید دید که همین فهرست به ظاهر بی نظم، به شما در تصمیم گیری کمک بسیاری می کند و راه هایی را پیش رویتان می گذارد که ممکن بود اصلا به ذهنتان نرسند.
4 – حالتان خوب می شود: همه آدم ها در زندگی روزهایی را تجربه می کنند که بی حوصله هستند، احساس غم می کنند و دست و دلشان به هیچ کاری نمی رود. حتی در این روزها هم نوشتن فهرست به کمکتان می آید؛ شادترین لحظه های زندگی تان را به یاد بیاورید و آنها را روی کاغذ بنویسید. مثلا روزی که اولین بار عاشق شدید یا کادوی خوبی گرفتید. سپس یکی از این لحظه ها را انتخاب کنید، چشم هایتان را ببندید و خودتان را در آن موقعیت تصور کنید. سعی کنید تصویری که می سازید، تا حد ممکن واقعی و ملموس باشد. نتایج یک پژوهش نشان می دهد کسانی که روزی 2 بار لحظه های خوش زندگی شان را به خاطر می آورند، بعد از گذشت یک هفته، احساس خوشبختی بیشتری می کنند. هرچه یادآوری این خاطرات روشن تر و ملموس تر باشد، نتیجه و اثر آن بهتر خواهد بود.
5 – انگیزه پیدا می کنید: داشتن فهرست باعث می شود زمانی که از تلاش خسته می شوید و تصمیم به ترک هدفتان می گیرید، بازهم به پیش رفتن ادامه دهید. نتایج یک پژوهش که در دانشگاه کالیفرنیا انجام شد، نشان داد کسانی که فهرستی از موفقیت های هر هفته خود تهیه می کردند، نتوانستند در هفته 80 دقیقه بیشتر از دیگران ورزش کنند. این شاید به این دلیل است که این گروه، هیجان بیشتری به زندگی حس می کردند و انگیزه بیشتری برای موفقیت داشتند هرچه باشد آنها قرار بود موفقیتشان را جایی ثبت کنند.
6 – به تعادل می رسید: نوشتن فهرستی از کارهایی که برایتان اولویت دارند، به شما کمک می کند از بین راه های درهم پیچیده زندگی، یک شاهراه پیدا کنید. وقتی فکر می کنید اولویت هایتان را گم کرده اید، فهرستی بنویسید و سعی کنید در آن کارهایی را بنویسید که با ا نجام آنها زندگی تان می توانست کامل تر بشود. وقتی نوشتن این فهرست تمام شد، آنچه نوشته اید مرور کنید و از خودتان بپرسید کدام یک از این کارها خوشبختی و رضایت طولانی تری را برای شما به ارمغان می آورند. حال بر حسب اولویت به آنها نمره بدهید.
7 – هر روز لذت می برید: زمانی که وقت و حوصله دارید، فهرستی از فعالیت هایی تهیه کنید که می توانند شما را خوشحال کنند. سعی کنید 100 کار را در فهرست خود بگنجانید. از قصه گفتن برای بچه ها گرفته تا خواندن یک کتاب. سعی کنید هر هفته یکی از این فعالیت های لذت بخش را انجام دهید.



تاريخ : پانزدهم دی 1390 | 14:12 | نویسنده : سیروس
بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد.
در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.
پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست.
اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.
جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد.
زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد.
به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
- من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت.
بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد.
وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد.
در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود.
گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند.
زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند.
یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد.
وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد.
بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم.

 



تاريخ : بیست و نهم آذر 1390 | 10:27 | نویسنده : سیروس
منت خدای را عزوجل که زن را قندو عسل قرار داد. همو که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزيد رحمت. هر لنگه كفشي كه بر سر ما مي خورد مضر حيات است و چون مكرر فرود آید موجب ممات. پس در هر لنگه كفش دو ضربت موجود و بر هر ضربت آخي واجب.
مرد همان به كه به وقت نزاع
عذر به درگاه نساء آورد
ورنه زنش از اثر لنگه كفش
حال دلش خوب به جا آورد
 
ضربت لنگه كفش، لاحسابش هم از راه رسيده، و جيب شوهر بدبخت را به قيچي خياطي درآورده و حقوق يكماهه او را به بهانه جوئي بخورد.
 
شوهرِ  نوكرِ بد بخت و فلک دركارند
تا تو پولی به کف آوري و ماشين بخري
شوهرت با كت و شلوار پر از وصله بود
شرط انصاف نباشد كه تو مانتو بخري


تاريخ : بیست و هشتم آذر 1390 | 8:49 | نویسنده : سیروس

گابریل گارسیامارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه

در این نامهٔ کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می‌کند:

 

«اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقینا هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام... 

یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام... .

 احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم.  اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. 

کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.

 

آرزو می‌کنم و امید دارم از این نامه‌ی کوتاه خوشتان آمده باشد و آن را برای

تمام کسانی که به آن‌ها علاقه‌مندید بفرستید.»

همراه با عشق 

«گابریل گارسیا مارکز» 

منبع: مجله «بخارا»؛ شماره ۸۲؛ ص۷۸ و ۷۹ .



  • تراکتور
  • مینی تولز